داستان چادر زهرا
مادرم را دیدم که با کتیبه ای در دست وارد خانه شد نگاهش کردم دیدم با لذت بسیار کتیبه رو باز کرد، از کنارش گذشتم و وارد اتاقم شدم با صدای بلند و لرزان گفت: قربون اسمت بشم خانم،رو به پدرم کرد و گفت: اینو خریدم و نیت کردم که بزنم رو دیوار خونه ، خونه رو حرم کنم برای بانوی بی حرم، تا انشاءالله خیر و برکت بیشتری وارد زندگیمون بشه، خودت که میدونی ،حتی گفتن اسمش برکت داره ،چه برسه به این که بخوای تو حرمش زندگی کنی. منتظر جواب بابام شدم که گفت: خیلی هم خوب و از کار مادرم استقبال کرد از جام بلند شدم و بیرون رفتم، رو به مادرم کردم و گفتم : میشه بگی این چیه؟! بس کن مادر من؛ بس کن؛ آخه چرا تو عهد بوق زندگی میکنی، این چه کاریه آخه، این همه آه و ناله کردی چه مشکلی آزمون درمون شد؟! تورو خدا اینو نزنی به دیوار، دوستام میان خونمون من خجالت میکشم .
-ماشاالله زهرا خانم ماشاالله! این چه طرز برخوردِ؟ ما چه مشکلی داریم که این طور میگی؟ نکن این کارو خدا قهرش میگیره، حالا چی شده! بزرگ شدی؟ دیگه همه چیزو فراموش کردی؟ آخ ببخشید یادم رفته بود بالاخره دوستای امروزی پیدا کردی، یادت رفتهکه تو رو کی بهم داده، چند سال انتظار کشیدم برای داشتنت، زهرا جان عزیزم این حرفا رو نزن دکترا به من گفته بودن من نمی تونم بچهدار بشم تا اینکه به حضرت فاطمه زهرا متوسل شدم و خدا رو به آبروی خانم قسم دادم، لطف خدا شامل حالم شد و تو رو بهم داد ،بردارهاتو بهم داد ؛همه دکترا مبهوت مونده بودن که چی شده من صاحب فرزند شدم.
اجازه ندادم مامان بیشتر ادامه بده گفتم باشه بابا هرچی شما میگی بلند شدم بابا رو نگاه کردم که تاسف بار نگاهم میکرد و سر تکون میداد اما توجه نکردم و رفتم تو اتاقم در رو هم بستم .صدای مادرم رو شنیدم که بلند بلند میگفت دوباره دست به دامن همین بانو میشم براش نذر میدم که تو رو سر به راه کنه اوفی گفتم و با اینکه گرسنه بودم سرم رو روی متکا گذاشتم و چشمام رو بستم که بخوابم ،چشمام رو که باز کردم دیدم به شدت گرسنه ام از جام بلند شدم ساعت شش بود رفتم دست و صورتم رو شستم داشتم میرفتم داخل اتاقم که مامان گفت زهرا جان بیدار شدی برات صبحونه آماده کردم برگشتم به سمت مامان و سلام کردم و ازش تشکر کردم به اتاق رفتم و لباس هام رو عوض کردم و کنار مامان رفتم صبحونه رو خوردم از مامان تشکر کردم و بلند شدم میدیدم که مامان از مانتو کوتاهی که تنم بود حرص میخورد ولی اهمیت ندادم و مقنعه رو ،روی سرم مرتب کردم سمت مامان رفتم از روی گونه ش که از عصبانیت سرخ شده بود بوسه زدم و به خنده گفتم اینقدر حرص نخور مادر من پیر میشی و با لبخند از کنارش رد شدم با خودش زیر لب یه چیزایی گفت اما اهمیت ندادم و رفتم تو مسیر دانشگاه، سوار اتوبوس که بودم و بیرون رو نگاه میکردم متوجه شدم که دارن موکب راه میندازن یه لحظه رفتم تو عالم بچه گیم که هر سال محرم میرفتیم موکب چقدر خوب بود یا همیشه ایام فاطمیه مادر روضه میگرفت تو لاب لایه ی این فکرها بودم که با خودم گفتم چقدر اون موقع آرامش داشتم با اینکه الان اینقدر آزادم اما آرامش ندارم سرم رو تکون دادم و جلوی این فکرها رو گرفتم دوتا ایستگاه بالاتر پیاده شدم از دور سارا رو دیدم که بهم دست تکون میداد سارا یکی از دوستان دوران دبیرستانم بودکه تو دانشگاه هم با هم بودیم سمتش رفتم وقتی نگام کرد تحسینم کرد که چقدر خوش تیپم یه لبخند زدم و ازش تشکر کردموارد کلاس شدم لباسهای توتنم رو تازه خریده بودم و خیلی بهم می اومد بچه ها وقتی من رو دیدن همگی گفتن وای چقدر بهت میاد حتی همکلاسی های پسر هم تحسینم میکردن و من غرق در لذت میشدم که این طوری مورد تحسین بودم ته دلم حس عجیبی داشتم یه حس شبیه به زیاد دیده شدن و این حس کمی من رو معذب میکرد اما دوست داشتم مثل دوستام فکر کنم و لذت ببرم از اینکه مورد تحسین هستم…..کلاس اون روز تموم شد به خونه برگشتم بعداز اینکه ناهار رو خوردیم مامان گفت ایام فاطمیه شروع شده میای بریم مراسم عزا داری گفتم اگه با پوششم مشکلی نداری میام بابا که دیگه اعصبانی بود اینبار ساکت ننشست و با تشر گفت چشمم روشن از کی تا حالا مراسم عزا داری حضرت زهرا رو این شکلی میرن
-ای بابا پدر من گفتم که اگه مشکل ندارید میام اگه نه که اصلا نمیام رضا که از من سه سال کوچیکتر بود گفت دختر اکبر آقا همسایه با تو همسن سال ،درس میخونه دانشگاه هم میره کجا چادر کنار گذاشت تازه داره پزشکی میخونه کی گفته حجاب محدودیت،ورزش به هم میکنه مقام هم داره شاید الان بگی این حرفا به تو نیومده اما چشماتو خوب باز کن درست اطرافت رو نگاه کن ببین کی راحتی بری بیرون وقتی حجاب داری یابه قول خودت امروزی هستی جوابی ندادم سرم رو پایین انداختم با اینکه حرف اطرافیانم رو تایید میکردم اما دوست داشتم پوشش آزاد و امروزی داشته باشم و با مد بچرخم چند روزی گذشته بود و به روز های آخر ایام فاطمیه نزدیکمیشدیم خانواده م همچنان هر شب به موکب میرفتن ومن تو خونه خودم رو مشغول میکردم امروز دیگه کلافه شده بودم شارژر گوشیم خراب شده بود و گوشیم شارژ نداشت سمت کشو رضا رفتم دیدم شارژرش نیست میدونستم با خودش برده به مغازه اکبر آقا همسایه اکبر آقا مغازه فرش فروشی داشت و رضا اوقات بیکاریش میرفت و ور دست اکبر آقا کار میکرد یه شارژر دیدم (غافل از اینکه شارژر خراب بوده) با ذوق برداشتم و گوشی رو بردم و تو قسمت ورودی خونه پریز برقی بود به برق زدم جاکفشی زیر پریز برق بود و گوشیم رو گذاشتم روی جا کفشی، کمی تلویزیون رو بالا پایین کردم حوصلم سر رفته بود با خودم گفتم کاش منم میرفتم هیئت اما نمیدونم چرا انگارکنار خودم با تمام معصومین مخالف بودم من این حس رو از زمانی که با سارا دوست شدم پیدا کرده بودم جلو پنجره رفتم پرده رو کنار زدم بیرون رو نگاه کردم سر و صدا رو میشنیدم اما دیدی به هیچ جا نداشتم با خودم گفتم بهتر بلند شم برم اما تا یادم اومد که بابا گفت بدون چادر حق ندارم برم بیخیال شدم از تو یخچال یه سیب برداشتم رفتم و روی مبل نشستم و شروع به خوردن کردم تو خودم بودم که برق قطع شد یه لحظه سرم رو چرخوندم دیدم یه صدایی میاد بلند شدم دیدم پریز برقی که شارژر رو بهش وصل کردم شروع به سوختن کرده تعجب کردم ترسیده بودم میخواستم برم بیرون دیدم بر اثر سوختن گوشی ،جا کفشی هم شروع به سوختن کرده بود کمی جلو رفتم تا شاید بتونم از توی خونه خارج بشم اما کمی دیر متوجه شده بودم و آتیش شدت گرفته بود وبر اثر حرارت بالا و دود زیاد نمیتونستم به در نزدیک بشم .برگشتم عقب پنجره رو باز کردم از طبقه سوم شروع کردم به دادو فریاد و کمک خواستن اما فایده نداشت به سمت اتاق رفتم میخواستم برم بالکن دیدم در بالکن قفل کلید رو پیدا نکردم برگشتم وبه سمت آشپز خونه رفتم پنجره رو باز کردم همه جا تاریک بود فقط نور آتیش بود که کمی به خونه روشنایی میداد دنبال ظرف بزرگی بودم در کابینت ها رو تند تند باز و بسته میکردم انگار جای همه چیز رو فراموش کرده بودم ترس کل وجودم رو گرفته بود سرم رو که چرخوندم دیدم آتیش شدت بیشتری گرفته در این کابینت رو که باز کردم یه قابلمه بزرگ رو دیدم برداشتم و زیر شیر آب بردم و تا پر بشه تو قابلمه رو دیدم که مقدار کمی آب جمع شده با خودم گفتم تا این پر بشه خونه رو کلا آتیش سوزونده همون مقدار آبی که در ظرف پرشده بود را برداشتم و به سمت آتیش رفتم روی آتیش ریختم دیدم فایده ندارد ترس تمام وجودم رو گرفتم و مدام سرفه میکردم نفس کشیدن برام سخت شده بود بود عقلم به جایی نمی رسید سمت اتاق رفتم پتو رو از روی تختم بر داشتم به سمت در رفتم اما آتیش خیلی شدت گرفته بود و دیگه هیچ فایده ای نداشت و تقریبا قسمت زیادی از خونه رو گرفته بود دوباره به سمت پنجره رفتم و شروع به داد زدن کردم اما کسی نمیشنید مامان و بابا و بچهها یک ساعت بود رفته بودن و فکر نمیکردم زودتر از دو ساعت دیگه بیان نا امید شدم و شروع به گریه کردم عقب عقب رفتم شدت آتیش خیلی زیاد شده بود همین طور که داشتم میرفتم چشمم به کتیبه ی روی دیوار افتاد یک لحظه چشمم خیره به روی کتیبه موند که به کمک نور آتیش می دیدمش با چشم های گریون بهش چشم دوختم خودم رو به اتاق رسوندم و در رو بستم تا شاید دیر تر…….
کل خونه پر دود شده بود پنجره اتاق رو نگاه کردم در پنجره از بالا باز میشد و دستم نمیرسید تا بازش کنم اطرافم رو نگاه کردم چیزی پیدا نکردم که زیر پاک بزارم دیگه حالم خیلی بده شده بود
داستان زیبایی بود