داستان چادر زهرا
مادرم را دیدم که با کتیبه ای در دست وارد خانه شد نگاهش کردم دیدم با لذت بسیار کتیبه رو باز کرد، از کنارش گذشتم و وارد اتاقم شدم با صدای بلند و لرزان گفت: قربون اسمت بشم خانم،رو به پدرم کرد و گفت: اینو خریدم و نیت کردم که بزنم رو دیوار خونه ، خونه رو حرم کنم برای بانوی بی حرم، تا انشاءالله خیر و برکت بیشتری وارد زندگیمون بشه، خودت که میدونی ،حتی گفتن اسمش برکت داره ،چه برسه به این که بخوای تو حرمش زندگی کنی. منتظر جواب بابام شدم که گفت: خیلی هم خوب و از کار مادرم استقبال کرد از جام بلند شدم و بیرون رفتم، رو به مادرم کردم و گفتم : میشه بگی این چیه؟! بس کن مادر من؛ بس کن؛ آخه چرا تو عهد بوق زندگی میکنی، این چه کاریه آخه، این همه آه و ناله کردی چه مشکلی آزمون درمون شد؟! تورو خدا اینو نزنی به دیوار، دوستام میان خونمون من خجالت میکشم .