داستان چادر زهرا
مادرم را دیدم که با کتیبه ای در دست وارد خانه شد نگاهش کردم دیدم با لذت بسیار کتیبه رو باز کرد، از کنارش گذشتم و وارد اتاقم شدم با صدای بلند و لرزان گفت: قربون اسمت بشم خانم،رو به پدرم کرد و گفت: اینو خریدم و نیت کردم که بزنم رو دیوار خونه ، خونه رو حرم… بیشتر »