بچههای میناب
به نام خدا
قلم بر دست گرفتم و برای ایرانم مینویسم برای ایرانی که چیزی جزی صلح و آرامش برای فرزندانش نمیخواهد، ایران من مانند هر روز فرزندانش را در آغوش گرفته بود فرزندان کوچکی که صبح چشم باز کردند با شوق کودکانه هر روزشان راهی مدرسه شدند مادرهایی که گیسوان فرزندان را بافتن و برایشان لقمه ای در کیف گذاشتن و آنها را راهی مدرسه کردند شاید در این میان مادری از فرزندش پرسید که چه دوست دارد تا برایش درست کند تازمانی که از مدرسه برگشت غذای مورد علاقه اش را آماده کرده باشد .
مادری که بوسه ای بر صورت کودک دلبندش نشاند و به او گفت که مراقب باشد و او را راهی مدرسه کرد تا درس زندگی ،شهامت و شجاعت را از معلمش بیاموزد
کمی از روز گذشته بود ناگهان صدای وحشتناکی خانههای میناب را لرزاند همه نگران به سمت صدا میدویدند تا بداند صدا از کجا بوده مادر و پدرهای نگرانی که هر چه به مدرسه نزدیکتر میشدند جان از پاهایشان در میآمد درست بود درست فکر کرده بودند صدا از همان مدرسهای بود که فرزندانشان آنجا بودند صدای انفجار های پی در پی همه را به سمت مدرسه کشانده بود پدری که بی قرار در میان آوار به دنبال فرزندش میگشت دست های کوچکی که از زیر آوار دیده میشدند و امید داشتن که دست کوچک تکان بخورد اما حرکتی نمیکرد وسرد بود مادری که فرزندش را می دید گریه میکرد و زجه میزد تا دخترکش چشمانش را باز کند .
در میان این دختران معصوم بودند کسانی که روزه بودند چرا که به سن تکلیف رسیده بودند و به مهمانی خدا رفته بودند آنها از مهمانی خدا به آغوش خدا سفر کردند جای آنها در آغوش خدا گرم است مادر مهربان آرام باش آرام باش که دلبندت در بهشت است .
ایران و فرزندان ایران از این اتفاق بسیار ناراحت بودند پدران و مادرانی را میدیدم که با غم بسیاری که در دل داشتن دست خودشان را محکم مشت کردند و در مقابل دشمن ایستادند حتی خیابان را ترک نکردند تا مبادا دشمن وارد خانه یمان شود
مادری که آرزو داشت تا دخترکش را بزرگ کند و او را در لباس سفید عروس ببیند اکنون فرزندش رو در میان پارچه سفید میدید .چقدر درد کشید این مادر …..
چه بگویم از دل مادری که هنوز فرزندش پیدا نشده و هنوز چشم انتظار است ……
غم در دلم بیشتر مینشیند زمانی که مادری را دیدم که دوتا یا سه تا از فرزندانش را در این حادثه از دست داد اما محکم و استوار ایستاد …..
وآن مادری که بدن قطعه قطعه شده فرزندش را در آغوش گرفت….
ویا مادری و پدری که لباس عید رابرای گل پسرش خرید اما آن را در تن فرزندش ندید…. وای از دست روزگاری که اینقدر بیرحم است
یاملاقاتی که در آسمان ها انجام شد…دخترکی که اسرار داشت به دیدار رهبر برود و قرار بوددر عالم کودکانه خود روز شنبه به دیدار رهبر برود شاید با گفتن این که میخواهد به دیدار رهبر برود بهش خندیدند اما او رفت و روز شنبه روز ملاقات او با رهبر در آسمان شد
اشک میریزم و مینویسم با غم با اندو اما هیچ گاه کمر خم نمیکنم
دشمن ما باید بداند که اینجا ایران است ایرانی که همیشه اسطوره میسازد با فرزندانش ،باید این را بداند.
کشور من ،ایران من، تا آخرین قطره خون فرزندانش محکم و استوار می ایستد و آن روز را هرگز، هرگز و هرگز نخواهد دید حتی در خواب که بتواند حتی وجبی از خاک این کشور را از ما بگیرد قلم خواهیم کرد آن دستی که بر سمت کشور ما دراز شود.
در ضمن یاد آور میشوم که اینجا کشور با تمدن ایران است و آن چیز که باید نابود شود چیزی جز باد آورده نیست همان که به زور و تصاحب آن را بدست آوردند پس بهتر است خودتان را جمع کنید تا جمعتان نکرده ایم