شهید راه ظهور
بر گرفته از داستان واقعی
هوا خیلی سرد بود امیر خواب بود ومن کنار بخاری نشسته بودم و کتابی که تازه شروع کرده بودم رو میخوندم یکدفعه گوشی امیر زنگ خورد سریع از جام بلند شدم گوشی رو برداشتم دیدم از محل کار امیر زنگ میزنن سریع گوشی رو سمتش بردم با صدای گوشی چشم باز کرد گوشی رو سمتش گرفتم خواب آلود گوشی رو از دستم گرفت و تماس رو وصل کرد ندونستم پست تلفن چی گفتن اما گفت باشه الان میام تلفن رو قطع کرد نگاه نگران منو دید گفت چیزی نیست میرم سرکار خیلی زود برمیگردم.