شهید راه ظهور
بر گرفته از داستان واقعی
هوا خیلی سرد بود امیر خواب بود ومن کنار بخاری نشسته بودم و کتابی که تازه شروع کرده بودم رو میخوندم یکدفعه گوشی امیر زنگ خورد سریع از جام بلند شدم گوشی رو برداشتم دیدم از محل کار امیر زنگ میزنن سریع گوشی رو سمتش بردم با صدای گوشی چشم باز کرد گوشی رو سمتش گرفتم خواب آلود گوشی رو از دستم گرفت و تماس رو وصل کرد ندونستم پست تلفن چی گفتن اما گفت باشه الان میام تلفن رو قطع کرد نگاه نگران منو دید گفت چیزی نیست میرم سرکار خیلی زود برمیگردم.
از جاش بلند شد و خیلی زود آماده شد و رفت طبق معمول همیشه که از تنهایی دلم میگرفت ساکت یک گوشه نشستم و کتاب رو برداشتم بخونم اما دیگه حوصله خواندن نداشتم کتاب رو کنار گذاشتم و گوشی رو دست گرفتم دلم گرفت از این همه تنهایی منی که هیچ کس رو نداشتم حتی تو زمان تنهایی باهاش تماس بگیرم دلم برای مادر و پدرم تنگ شد یاد زمانی افتادم، که بودن با خودم گفتم ای کاش من هم تو اون تصادف بودم شماره مادر بزرگ رو گرفتم جواب داد شنیدن صداش کمی آرومم کرد اما مادربزرگ حوصله نداشت که زیاد حرفت بزنه به یک دقیقه نرسیده بود که تماس رو قطع کرد اون شب امیر خیلی دیر به خونه اومد.چند روزی به همین روال پیش رفت هر وقت از امیر میپرسیدم میگفت چیزی نیست اما زمانی که اخبار رو دنبال میکردم نگران می شدم چون اغتشاشات خیلی بالا گرفته بود و دیگه نگران کننده شده بود برای اینکه مشغول بشم بلند شده بودم وخودم رو با کارای خونه مشغول کرده بودم چند روزی بود که امیر سرکار بود و هراز چندگاهی می اومد خونه مشغول بودم که دیدم در باز شد از دیدن امیر خیلی خوشحال شدم چون من غیر امیر کسی دیگه ای رو نداشتم و خانواده امیر هم تو روستا زندگی میکردن و از ما خیلی دور بودن غذایی که امیر دوست داشت رو درست کردم بعد ناهار کمی استراحت کرد و تقریبا ساعت چهار بعدازظهر بود که رفت اون شب دلشوره ی عجیبی داشتم دست خودم نبود فقط گریه میکردم هرچی شماره امیر رو میگرفتم جواب نمیداد تا آنتن گوشی کلا قطع شد دیگه حتی نمیتونستم با شنیدن صدای بوق گوشی خودم را آروم کنم چند ساعتی این شکلی گذشت تا گوشی وصل شد اما هر چی شماره امیر رو میگرفتم جواب نمیداد دلواپس تا صبح چشم رو هم نذاشتم خواب آلود و گریون بودم تا زنگ در رو زدن با خودم گفتم امیر سریع بلند شدم پرسیدم کیه وقتی جواب دادن دیدم چند نفر مرد غریبه هستن سریع رفتم و لباسم رو مرتب کردم برگشتم و در رو باز کردم با دیدن فرمانده امیر و چند مرد دیگه خشکم زد دلواپسیم بیشتر شد تعارف کردم اومدن خونه که بهم گفتن امیر من در اثر ضربه چاقو هایی که اغتشاش گر ها بهش زده بودن شهید شده دیگه نمیتونستم جلو گریه های خودم رو بگیرم همین طور گریه میکردم با خانواده امیر تماس گرفتن چند ساعتی طول کشید که اومدن اما من دیگه حتی توانایی گریه کردن هم نداشتم الان دیگه حتی تنها کس زندگیم رو هم از دست داده بودم دلم میخواست بمیرم و دیگه نباشم روز تشییع جنازه امیر بود امیر من رو به سمت حرم حضرت معصومه بردن واز اون جا به سمت بهشت معصومه بردن بعد از مراسم دیگه واقعا تنها شده بودم حتی نذاشتن چهره امیرم رو ببینم چون در اثر ضربه چاقو صورتش خیلی زخمی شده بود بعد مراسم به سمت حرم رفتم و فقط گریه میکردم از اون روز چهل روز گذشته ومن در تنهایی خودم غرق شدم و دیگه حتی احساس زندگی کردن هم ندارم …
سلام خیلی ممنون از داستان خوبتون