شهید راه ظهور
بر گرفته از داستان واقعی هوا خیلی سرد بود امیر خواب بود ومن کنار بخاری نشسته بودم و کتابی که تازه شروع کرده بودم رو میخوندم یکدفعه گوشی امیر زنگ خورد سریع از جام بلند شدم گوشی رو برداشتم دیدم از محل کار امیر زنگ میزنن سریع گوشی رو سمتش بردم با صدای… بیشتر »